تبليغاتX
گرگ دهن آلوده یوسف ندریده
زنی که در من پیدا کردی گم شده است

آگهیش را به روزنامه ها بده

زن توی روزنامه مردش را گم کرده

احتمالا توی اتوبان دنبال مردش می گردد

اختلال حواس ندارد

ولی از سرما می لرزد

و هی شعر می گوید تا گرم شود

راستی یک نشانه دیگر هم دارد

هی می پرسد

(( این هفته چه رنگی بپوشم؟))

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:48 توسط افسانه |

زن نیستم دیگر

ابرم

بخار شده ام

و تو بادی موسمی

که هر روز و شب می بارانیم

وقتی روی چترهای دو نفره می بارم

دوباره دلتنگی بخارم می کند

و باز می نشینم تا یادم کنی

بوزی

ببارم

باران امسال تمامی ندارد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:48 توسط افسانه |

شیشه عطر بنفش دهانش را برایم کج میکند

می گوید: که بویت را می بلعد؟

رژ صورتی در خود فرو می رود و می گوید:

که از لبهایت می نوشد؟

زیرپوش قرمز سرم جیغ می کشد؟

: پس کی می آید؟ می خواهم برقصم....

فرار می کنم

از همه لباسهایم

لوازم آرایشم

ملافه هایم

خانه ام

از تمام صندلی های خالی رستورانها

به حافظ پناه می برم

به دستهای پسرک فال فروش

حافظ شیرین سخن

بغضم را می شکاند

چه تلخ پوزخند می زند و می گوید:

کجا شد یار شیرینت ؟ کنون تنها نشین ای شمع

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:26 توسط افسانه |

شب گریه های من نمی گیرد چرا پایان؟

پس روی پاهای تو کی من می سپارم جان ؟

روشن چراغ خانه ات باشد لبت خندان

از سفره مهرت ندارم حق قرصی نان

آخر ندارد عشق ُ این که خط پایان نیست

هی می زنی زخمم بزن ای جان جان جان

گفتی که سهمم بهترین باغ دلت باشد

سهمم شده اینک کویر و وحشت طوفان

حالا تمام فصل های من زمستان است

یادش بخیر آن چشمها ی پر ز تابستان

این آدم برفی دلش آواز می خواهد

دارد فرو می ریزد آخر چامه ای بر خوان

آخر رها کردی عروست را میان باد

حالا نگاهی کن ببین لب آمده تا جان

تو هر چه می خواهی بگو دیوانه ام آری

این دخترک دارد به مهر سینه ات ایمان

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:45 توسط افسانه |

کجا زنده به گورم کرده ای

که خاکم

اینچنین سردت کرده است ؟

پس چرا من که این همه می لرزم

سرد نمی شوم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:1 توسط افسانه |

به شهرزاد

هی می گویند لاغر شده ای

چرا دروغ می گویید

به لباسهای گشاد شده ام نگاه نکنید

هی می گویید پوست و استخوان

کی گفته ؟

از من مردی ۸۰ کیلویی به جا مانده است

که هی توی خیابانها گم می شود

فقط باید نصیحتش کنم

مردها که گریه نمی کنند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:56 توسط افسانه |

مفرد مذکر غایب نشو

حال عاشق حال استمراری است

غیبتت چه دیر شد چه دور شد

زخم رفتنت چقدر کاری است

خنده  خاطره  خیال و خلوتی

داشتیم ُ این چه روزگاری است ؟

رفته ای و حال حاضر دلی

تا همیشه سینه ام بهاری است

ماضی بعید نیست دوستی

عطر مهربانی تو جاری است

حال ساده ُ یک سلام یک نگاه

قیمتش چقدر بی قراری است ؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:6 توسط افسانه |

در گور بی تویی خوابیده ام

تلقینم نمی خوانی ؟

تا نیایی چشمهایم بسته نمی شود

چشمهای همیشه میزبان تو

می خواهی با خاک پر شوند؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:40 توسط افسانه |

تو می روی و سایه ات کم نمی شود

این بت شکسته است ولی خم نمی شود

هی چشمهایم را به در می دوزم و جاده

اما نسیمی مست نگاهم نمی شود

می گیرم این نبض پریشان اتوبان را

ان جاده مرده است و راهم نمی شود

این راه بی صدای پای ما چه ساکت است

گامی بزن چیزی حریف غم نمی شود

در چشمه نگاه من رقصی بکن بیا

در دیده ام جا هیچ نا محرم نمی شود

گفتی سفر در جاده های  سخت می دانی ؟

بی چشمهای خسته و پر نم نمی شود!

گفتم قبول همسفر می آیم و کسی

هرگز حریف پای به راهم نمی شود

آدم به حوا داد این سیب و چه می گوید؟!

(( حالا برو همراه تو آدم نمی شود!))

خوب است لبها زیر دین بوسه تو اند

ورنه خدا هم مانع آهم نمی شود

بشکن دلت را سنگ شد حق دلت این نیست

من قول می دهم غرورت کم نمی شود

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:35 توسط افسانه |

کجا می روی

مگر این روزها ستون حوادث را نخوانده ای ؟

صبر کن اول دورت بگردم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:19 توسط افسانه |