نویسنده: افسانه - شنبه یکم بهمن 1390
معشوقی نا مرئیم
که آنقدر سایه ام را با تیر زدند
که بی سایه شدم
زنی نا مرئیم
که قید همه سایه ها را زده ام
اما باز هم برای زنده یا مرده
عطر سرگردانم
جایزه گذاشته اند
که آنقدر سایه ام را با تیر زدند
که بی سایه شدم
زنی نا مرئیم
که قید همه سایه ها را زده ام
اما باز هم برای زنده یا مرده
عطر سرگردانم
جایزه گذاشته اند
با این دستها نمی شودنماز خواند
بچه هایت می ترسند
زنت در آغوشت نمی گیرد
حتی من هم باور نمی کنم
آنقدر از من دل کنده باشی
که به خون رسیده باشی
سالگرد تولد
سالگرد آشنایی
هزاره جدایی
تقویم نمی خواهم
ورق برنمی گردد
و همه روزها روز برنگشتن توست
روز برگشتنت از کوچه رویاهایی که برایم ساختی
روز قصه ما دروغ بود
روز قصه های راست
روز پایان بازی
حالا همه تقویم ها
دفتر نقاشی من است
نشستم
به پایت
تیپایم زدی
تاخودت را بزنی به راه دیگر
من بی پا شدم
تو بی سروپا
تاخود صبح
س
ه
ر
ا
ب
شکسته بودی
جمع نشدی
خروسی مغزم را نوک می زد
و پلنگ پتو می خراشید
دلم را